راز سخن

شمارهٔ ۵۵۷

بی مطرب و می چشم تری را چه کند کس؟

بی مطرب و می چشم تری را چه کند کس؟
پیمانهٔ خونین جگری را چه کند کس؟
گر صرف نثار قدم یار نگردد
چون اشک گرامی گهری را چه کند کس؟
آشوب دل از سلسلهٔ زلف تو افزود
دیوانهٔ بی پا و سری را چه کند کس؟
گر شوخی حسنت نکند انجمن آرا
چون شمع فروغ نظری را چه کند کس؟
در آتش محرومی رخسار تو دل سوخت
پروانه بی بال و پری را چه کند کس؟
دل بردی و پروای نگهداشتنش نیست
چون چشم تو، بیدادگری را چه کند کس؟
در دل شکن این شکوه حزین ، از سر غیرت
بر لب نفس بی اثری را چه کند کس؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.