راز سخن

شمارهٔ ۵۵۴

به عجز من بنگر وز غرور یارمپرس

به عجز من بنگر وز غرور یارمپرس
ز سرفرازی آن سرو پایدار مپرس
به غمزه های شکارافکن از کمین برخیز
ز خونبهای من ای نازنین سوار مپرس
گداخت زهر فراق تو جان شیرینم
ز تلخ کامی شبهای انتظار مپرس
تویی که چاره دلهای دردمندانی
ز دردمندی دلهای بیقرار مپرس
مقیم لنگر تسلیم عشق باش حزین
درین محیط پرآشوب از کنار مپرس

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.