راز سخن

شمارهٔ ۹۵۵

چون شمیم غنچه آیی گر ز قید دل برون

چون شمیم غنچه آیی گر ز قید دل برون
سیر عالم می کنی نارفته از منزل برون
نام رسوایم نگین را چون به خاطر بگذرد
سینه را چندان کند تا افکند از دل برون
سرو امیدت در اندک فرصتی بالا کشد
گر توانی آمدن از بند آب و گل برون
در دل هر کس که ذوق سیر راه هستی است
بال شوق افشان رود از خویش چون بسمل برون
زور دست ناتوانی قوت بازوی عجز
آورد شمشیر را از پنجهٔ قاتل برون
نیست بیم محتسب در شهربند بیخودی
می رود از خویش جویا مست لایعقل برون

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.