راز سخن

شمارهٔ ۸۸۵

رفتی و بی تو باده کشیدن نسازدم

رفتی و بی تو باده کشیدن نسازدم
چون غنچهٔ حباب شکفتن نسازدم
از اضطراب، عقدهٔ دل سخت تر شود
ای وای چون کنم که طپیدن نسازدم
بوی بهار، بیش کند سوز عشق را
در کوچه باغ زلف دویدن نسازدم
سرپنجهٔ مرا به گریان خصومت است
چون دشت غیر شقهٔ دامن نسازدم
پرورده است عشق دلم را به اشک و آه
آب و هوای وادی ایمن نسازدم
جویا بس است آب حیات آبرو مرا
منت ز یار و دوست چو دشمن نسازدم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.