راز سخن

شمارهٔ ۶۲۹

سوار شو که جمالت یکی شود

سوار شو که جمالت یکی شود
خوش آب و رنگ شود چون نگین سوار شود
ز تار زلف دل ما به دام شانه فتاد
که مرغ رشته به پا صید شاخسار شود
به دلخراشی هر خار بایدم تن داد
مرا که نکهت گب بر دماغ بار شود
کسی که سرکشی از چشم مردمش انداخت
به دیده جای بیابد اگر غبار شود
زسوز عشق، مددجوا که عقدهٔ دل را
اگر گداخته شد بحر بی کنار شود
چو غنچه خندهٔ مستی بزیر لب دارد
دلی که سرخوش پیمانهٔ بهار شود
نشان آبله افزود حسن روی ترا
که چون ستاره شود مه یکی هزار شود
زتیره روزیم امیدها بود جویا
رخ سمر ز نقاب شب آشکار شود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.