شمارهٔ ۴۴۶
دل ز جانانه می تواند شد
دل ز جانانه می تواند شد
کعبه بتخانه می تواند شد
چون فلاطونی اختیار کند
دل که دیوانه می تواند شد
چاک چاکست بسکه دل ز غمت
زلف را شانه میتواند شد
گر تنم خشت خم نشد پس مرگ
خاک میخانه میتواند شد
دیده گر چون صدف سفید شود
اشک دردانه میتواند شد
بسکه بی او طپید مردمکم
دل پروانه می تواند شد
سرمهٔ چشم وحشتم جویا
گرد ویرانه می تواند شد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.