راز سخن

شمارهٔ ۱۳۷۷

من دردمند چاره ی دردم چه می کنی

من دردمند چاره ی دردم چه می کنی
تدبیر حال دیده پر نم چه می کنی
داریم ما دلی چو دو زلف تو پر ز شور
بازش ز درد دوری درهم چه می کنی
مجروح شد دلم ز جفاهایت ای صنم
بر ریش ما بگوی که مرهم چه می کنی
دردیست در دلم که دمم زان گرفته شد
ای جان من بگوی که دردم چه می کنی
پشت امید من چو الف بود در غمت
بازش چو طاق ابروی خود خم چه می کنی
گر می کشی به غصّه مرا یکسره بکش
خون در دلم ز هجر تو هردم چه می کنی
بر قول دشمنان جفاجوی بی وفا
هردم عنایتت تو ز ما کم چه می کنی
شادی و خرّمی ز جهان رفت گوئیا
مسکین دل ضعیف تو با غم چه می کنی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.