راز سخن

شمارهٔ ۱۳۵۵

تا چند مرا جانا از غمزه برنجانی

تا چند مرا جانا از غمزه برنجانی
حسن خود و عشق ما گویا که نمی دانی
از غمزه کافرکیش دل برد و به جانم زد
از تیر جفا زخمی اینست مسلمانی
دل دادم و بد کردم بنگر به رخ زردم
وآنگاه بسی خوردم از کرده پشیمانی
چون زلف دل آویزت هستیم پریشان حال
تا چند کشم آخر زین نوع پریشانی
دانی که بجز کویت من قبله نمی دانم
لیکن تو به از من بس داری و تو می دانی
دردی ز فراق تو دارم به دل غمگین
گویند طبیبانم ای دوست تو درمانی
جانی تو جدا از تن گویند عزیزانم
بیچاره جهان بشنو تو زنده بی جانی
با خیل خیال تو هر شب به فغان گویم
ای نور دو چشم من آخر به که می مانی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.