راز سخن

شمارهٔ ۱۲۹۹

گرم بودی به وصلت اختیاری

گرم بودی به وصلت اختیاری
نبودی بر دلم از هجر باری
دلم بر آتش رخسارت ای جان
چو زلف تو نمی گیرد قراری
نه یاری داد بختم در فراقت
که تا گردم به وصلت بختیاری
چو باری بر نگیری از دل من
نظر کن بر من دلخسته باری
جفا چندین مکن بر حال زارم
ببخشا بر دل زاری نزاری
ربود از من به دستان دل نگارم
ندیده کس بدین دستان نگاری
نپرسی از من دلخسته دانم
جهان را نیست پیشت اعتباری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.