راز سخن

شمارهٔ ۱۲۱۱

بردی دل من به چشم و ابرو

بردی دل من به چشم و ابرو
خون کرده ز دیده ایم در جو
بردیم جفا بسی ز دستت
ای مونس جان به قول بدگو
کردیم وفا به هرچه گفتیم
جز جور نکرد آن جفا جو
بی دوست نکرد دیده ی من
ای جان جهان نظر بهر سو
من بنده باد صبحگاهم
تا از سر زلف عنبرین بو
بویی به مشام ما رساند
تا جان بدهم برای آن بو
بر رغم حسود کور دیده
گفتم بکنیم روی در رو
نشیند و ز ما عنان بپیچید
فریاد ز آن نگار بدخو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.