راز سخن

شمارهٔ ۱۰۱۶

آخر نظری فکن به حالم

آخر نظری فکن به حالم
از دست فراق چند نالم
بفرست خیال تا ببیند
کز جور غم تو بر چه حالم
گفتم مگرت به خواب بینم
شوق تو نمی دهد مجالم
جستیم هلال در شب عید
ابروی تو گفت من هلالم
بازآی که در فراق رویت
بگرفت ز جان خود ملالم
بر خاک درش نهاده ام روی
تا بر کف پای دوست مالم
وصل تو چو در جهان محالست
پیوسته ز هجر در خیالم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.