شمارهٔ ۹۸۸
به لطف ای دوست باری دست گیرم
به لطف ای دوست باری دست گیرم
که جز لطفت نباشد دستگیرم
نباشد در دو چشمت جز خیالم
بجز فکرت نباشد در ضمیرم
ز جان باشد گزیرم گاه و ناگاه
ولی از روی جانان ناگزیرم
صبا بویی ز زلف یارم آورد
به بوی دلپذیرش تا بمیرم
چه باشد گر شبی بر دست امّید
سر زلف سمن سای تو گیرم
کمان ابروان را می دهی خم
که تا بر جان زنی از غمزه تیرم
در آن کیشم که قربان تو باشم
وگر تیغم زنی ترکت نگیرم
جهانگیرست چشمت ای دلارام
زکاتی ده که از وصلت فقیرم
گناه آید ز ما عفو از خداوند
به لطف خویش باری در پذیرم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.