راز سخن

شمارهٔ ۹۸۵

تا من از صحبت تو مهجورم

تا من از صحبت تو مهجورم
خسته و ناتوان و رنجورم
تا برفتی ز پیش دیدهٔ ما
ای بت دلفریب منظورم
بی رخ تو جهان نمی بینم
برده ای از دو دیدگان نورم
از دو زلف تو بس پریشانم
از دو چشم تو مست و مخمورم
چون ز شهد لبت نصیبم نیست
نیش تا کی زنی چو زنبورم
شاهبازی و در هواداری
من بیچاره همچو عصفورم
تو به شاهی ما سلیمانی
من به پای غم تو چون مورم
بیش از اینم مدار از رخ خویش
ای دل و دین و دیده مهجورم
به جهانت ز جان شدم بنده
آخر از بندگی چرا دورم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.