راز سخن

شمارهٔ ۹۸۰

صبا بگذر شبی در کوی یارم

صبا بگذر شبی در کوی یارم
پیام من ببر سوی نگارم
بگو ای نور چشم من شب و روز
بجز عشق رخت کاری ندارم
فراموشم اگرچه کرده ای لیک
مباد آن دم که بی یادت گذارم
به جان تو که بی دیدار رویت
چو زلف تو پریشان روزگارم
اگرچه در غم هجرم بکشتی
به وصل تو هنوز امیدوارم
وگرچه دشمن جانی ولیکن
تو را از جان و دل من دوستدارم
به درد هجرت ای جان و جوانی
نمانده صبر و آرام و قرارم
تو گفتی در چه کاری؟ در دل و جان
بجز تخم غم مهرت چه کارم
به مهر رویت ای دلبر از این بیش
چنین سرگشته و حیران مدارم
چو خاک ره شدم خوار از غم تو
روا داری چنین بر ره گذارم
گر آیی پیشم ای دلبر نباشد
بجز جان بر کف از بهر نثارم
جهانی عاشق رویت ندانم
من بیچاره باری در شمارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.