راز سخن

شمارهٔ ۹۷۱

بیا کز درد دوری بی قرارم

بیا کز درد دوری بی قرارم
به هجران بیش از این طاقت ندارم
نپرسی حال زار من که چونی
که عمری بی رخت چون می گذرم
بتا دانم که تو طاقت نیاری
یقین گر بشنوی زاری نزارم
غذای جان بجز خون جگر نیست
بجز غم نیست باری غمگسارم
چنان از باده هجر تو مستم
که از سر کی رود بیرون خمارم
مسلمانان چه چاره چون نگیرد
به وصل خویشتن دستی نگارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.