راز سخن

شمارهٔ ۹۶۷

مهر رویش میان جان دارم

مهر رویش میان جان دارم
راز او تا به کی نهان دارم
در فراق رخ تو از دیده
چند خون جگر روان دارم
خود نگویی که از جفا تا کی
بر سر کوی تو فغان دارم
گرچه کردی کناره از سرما
دل و جان با تو در میان دارم
نکنم ترک عشقت ای دلبر
در تن خسته تا روان دارم
خالی از ذکر تو نخواهم شد
ای دلارام تا زبان دارم
تا به کی جور می کنی بر من
این همه طاقت و توان دارم
بی رخ همچو ماه و خورشیدت
بس ملامت که در جهان دارم
بیش از اینم به تیغ هجر مکش
که به لطفت نه این گمام دارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.