راز سخن

شمارهٔ ۹۵۹

در حسرت روی آن نگارم

در حسرت روی آن نگارم
خون جگر از دو دیده بارم
پایم به غم زمانه در بند
از دست برفت کار و بارم
از دست جفای چرخ باری
آشفته چو زلف آن نگارم
جانم به لب آمد از فراقش
روزی ز غمش هزار بارم
چون یاد کنم ز روزگاران
کو روز و کجاست روزگارم
بودیم عزیز جان و دلها
و امروز چو خاک راه خوارم
بردار مرا ز خاک راهت
زنهار چنین روا مدارم
کردیم خطا و جرم بسیار
ای دوست به عفو درگذارم
از دامن لطف دست امّید
آخر تو بگو که چون بدارم
بسیار کست به جای من هست
من جز تو در این جهان ندارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.