راز سخن

شمارهٔ ۹۴۹

خیالش دوش ناگه در ربودم

خیالش دوش ناگه در ربودم
بهشت روی آن مهوش نمودم
نبودی باورم اوصاف حسنش
ز هر سو گفت و گویی می شنودم
که تا دیدم به چشم خویش رویش
مگر بخت و سعادت یار بودم
ببستم دل به زنّار دو زلفش
بسی خون دل از دیده گشودم
به تاب زلف شبرنگش ببستم
به افسون دو چشمانش گشودم
طلب کارم که یابم آب حیوان
چو جان آمد به لب آنگه چه سودم
نچیده میوه ای از شاخ وصلش
بسی سر بر در هجرانش سودم
چو یاری نیست از بختم چه تدبیر
که وصلش یک شبی روزی نبودم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.