راز سخن

شمارهٔ ۹۱۶

آنکه در عالم ثنایش کرده ام

آنکه در عالم ثنایش کرده ام
جان فدای خاک پایش کرده ام
من خیال روی آن زیبا نگار
در درون دیده جایش کرده ام
رای او بر خون ما گر هست و نیست
من ز جان فرمان رایش کرده ام
گر بداند آن نگار بی وفا
من چه سربازی برایش کرده ام
گر رضا بر خون ما دادست یار
من ز جان عین رضایش کرده ام
ترک عمر و جان و صبر و هوش و عقل
ای عزیزان در وفایش کرده ام
درد دل تا چند گویم در جهان
بس تحمّل بر جفایش کرده ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.