راز سخن

شمارهٔ ۶۴۵

با من خسته دلبرم غیر جفا نمی‌کند

با من خسته دلبرم غیر جفا نمی‌کند
کام دل حزین من دوست روا نمی‌کند
چونکه دلم به درد او هست حزین و مبتلا
درد مرا ز لب چرا دوست دوا نمی‌کند
گفته بُد او وفا کنم ور نکند عجب مدار
عمر منست از آن سبب عمر وفا نمی‌کند
این همه جور و درد دل کز غم اوست بر دلم
با همه غم ز دامنش دست رها نمی‌کند
خاک‌صفت اگرچه من پیش رهت فتاده‌ام
سرو سهی قامتش چشم به ما نمی‌کند
در خم ابروان او مردم دیده‌ام ز جان
غیر دعای دولتش هیچ دعا نمی‌کند
چون که منم گدای او شاه جهانم از چه رو
چشم ارادتی بگو سوی گدا نمی‌کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.