شمارهٔ ۶۱۳
مرا با درد عشقت آفریدند
مرا با درد عشقت آفریدند
میان عاشقان ما را گزیدند
دل و جان در سر کار تو کردیم
جهانی قصه ی دردم شنیدند
بسی گشتند در بستان فردوس
چو بالایت سهی سروی ندیدند
عجب نامهربانی با من ای دوست
چرا مهر تو را از ما بریدند
برآمد ماه رویش شام بر بام
همه چشمی در او از دور دیدند
چو دیدند آن مه خورشید منظر
سرانگشت تعجّب را گزیدند
بگفتم ماه رویا بی وفایا
بگفت آری بدین عیبم خریدند
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.