راز سخن

شمارهٔ ۵۳۷

هر که را مهر رخ خوب تو در دل باشد

هر که را مهر رخ خوب تو در دل باشد
گر بود غافل از آن وجه نه عاقل باشد
هر که در سلسله ی زلف تو ای جان و جهان
درنیاویخت توان گفت که غافل باشد
گرنه خون جگر از دیده خورم در غم تو
پس مرا از غم عشق تو چه حاصل باشد
جنّت و روضه فردوس نخواهد هرگز
هر کسی را که سر کوی تو منزل باشد
گر سرم در سر سودای تو خواهد رفتن
رفتن من ز سر کوی تو مشکل باشد
من قتیل غم عشقت شده ام باکی نیست
اگرم دست نگارین تو قاتل باشد
مدّت هجر تو از حد شد و می دان به یقین
که مرا هجر تو با مرگ مقابل باشد
چون تو بر دفتر عشّاق رسی نیک ببین
که مگر عاشق دلسوخته داخل باشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.