شمارهٔ ۵۲۱
دردم نهاد بر دل و درمان نمیرسد
دردم نهاد بر دل و درمان نمیرسد
واین روزگار تلخ به پایان نمیرسد
موری ضعیفم و شدهام پایمال هجر
حالم مگر به گوش سلیمان نمیرسد
هر روز چرخ درد به دردم فزود و آه
کاین آه سوزناک به کیوان نمیرسد
دل خود ز دست هجر عزیزان فگار بود
وین نیش بین که جز به رگ جان نمیرسد
یک دم نمیزنم که به جانم ز روزگار
دردی دگر ز هجر عزیزان نمیرسد
فریاد و آه و ناله و زاری من چه سود
کاین تیره روز هجر به پایان نمیرسد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.