راز سخن

شمارهٔ ۳۸۹

بر دست پیچ آن سر زلفین پیچ پیچ

بر دست پیچ آن سر زلفین پیچ پیچ
هیچست آن دهان تو دل را منه به هیچ
پیچست و تاب در سر زلفین دلبران
گر عاقلی تو با سر زلفین او مپیچ
اغیار جز مذلّت عاشق نمی کنند
لیکن ندیم هیچ نگوید بجز مزیچ
طبّاخ اگر به آش تو تقصیر می کند
او را گناه نیست ندارد مگر هویچ
گفتم شبی به زلف نگارم که درکشم
راهیست بس دراز و پرآشوب و پیچ پیچ

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.