شمارهٔ ۳۱۵
مرا فراق رخ آن نگار ممکن نیست
مرا فراق رخ آن نگار ممکن نیست
وصال آن بت سیمین عذار ممکن نیست
چه حالتیست ندانم میان ورطه ی عشق
شدم غریق و شدن برکنار ممکن نیست
ببرد آب رخ آن نگار و در غم او
میان آتش هجران قرار ممکن نیست
به بوستان وصالش بسی امیدم بود
کنونم از گل آن وصل خار ممکن نیست
دل ضعیف مرا حالتیست بس مشکل
که می خورد غم و بی غمگسار ممکن نیست
نه مرد عشق تو بودم ولی چه چاره کنم
به عشق روی توأم اختیار ممکن نیست
نصیحت من بی دل کنند و می گویم
سر بریدنم از وصل یار ممکن نیست
ز آب دیده ی ما سر به سر جهان بگرفت
به غایتی که از این سو گذار ممکن نیست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.