راز سخن

شمارهٔ ۱۵۷

تو را گیسو نگارا چون کمندست

تو را گیسو نگارا چون کمندست
مرا دل در سر زلفت به بندست
تو را چشمان چو نرگس پر خمارست
لب لعل تو شیرین تر ز قندست
تو را قدّیست همچون سرو آزاد
بر او میل دل ما بین که چندست
به روی آتشین تو نگارا
دل و جان جهان بر وی سپندست
بجز جانی ندارم در غم تو
ز لعلت بوسه ای ای جان به چندست
حیات جاودان خواهم به وصلت
چو بالای توأم همّت بلندست
بلای جان ما آن زلف و خالست
که ما را در چنین دامی فکندست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.