راز سخن

شمارهٔ ۱۰۵

داری دلا خبر تو که دردش دوای ماست

داری دلا خبر تو که دردش دوای ماست
لعل لبان دلکش او آشنای ماست
سروی چو قامت تو ندیدم به راستی
بالا نگویمش صنما کان بلای ماست
گفتم بنه به دیده قدش تا ببوسمش
گفتا سراب چشم تو باری نه جای ماست
گفتم به وصل گیر شبی دست ما و گفت
سرها ز دست رفته به جایی که پای ماست
عمریست ما چو خاک به کویت نشسته ایم
روزی نگفته ای که جهانی گدای ماست
گفتم ز دست رفت سرم سرکشی مکن
وصلت اگر به دست فتد خون بهای ماست
گم کرده ام به کوی تو بیچاره دل ولی
بوی دو زلف دلکش تو رهنمای ماست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.