راز سخن

شمارهٔ ۹۶

زلف تو بر عارض تو پای‌بازی می‌کند

زلف تو بر عارض تو پای‌بازی می‌کند
هر زمان سوی لب تو دست‌یازی می‌کند
جزع تو در دل ربودن جان همی‌سوزد ولی
لعل تو در بوسه دادن دل‌نوازی می‌کند
در کمان ابروی تو ناوک مژگان تو
بر دل من زخم‌های تیر غازی می‌کند
بوسه بدهد مرا پس جان و دل بربایدم
خود حسابی نیست بر ما ترکتازی می‌کند
ور لبش بوسی پذیرد از اشارت چشم او
می‌کند انکارها یعنی که بازی می‌کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.