راز سخن

شمارهٔ ۲۶۴

چنین کرشمه کنان گر به شهر برگذری

چنین کرشمه کنان گر به شهر برگذری
هزار دل بربایی هزار جان ببری
مرا دلی ست پرآتش و زان همی ترسم
که دامن تو بسوزد چو در دلم گذری
چه جای وعظ حکیم است و پند هشیاران
مرا که عمر به مستی گذشت و بی خبری
تو روشنایی چشمی و هر کجا که منم
چو روشنایی چشمم همیشه در نظری
به پرده داری خود باد را مجال مده
که دید گل هم ازین پرده دار، پرده دری
بیا و ناله بلبل ببین و گریه ابر
در آن زمان که بخندد شکوفه سحری
جلال! بر لب دریا به دست ناید کام
درون بحر قدم نه چو طالب گهری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.