شمارهٔ ۲۴۴
ماییم و دلی به غم نشسته
ماییم و دلی به غم نشسته
روزان و شبان دُژم نشسته
هر کس پی شادیی گرفتند
ما با غم او به هم نشسته
خلقی ز غم دهان تنگش
در رهگذر عدم نشسته
راحت طلبند مردم از دوست
ما منتظر الم نشسته
ماییم ز شادی دو عالم
برخاسته و به غم نشسته
آن طرّه نگر چو شاخ سنبل
در باغچه ارم نشسته
خورشید به دیده پاک کرده
گردی که بر آن قدم نشسته
در شرح غمش جلال باشد
همواره پس قلم نشسته
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.