شمارهٔ ۸۹
در شهر فتنه ای شد می دانم از که باشد
در شهر فتنه ای شد می دانم از که باشد
تُرکی ست فتنه افکن پنهانم از که باشد
هر روز اندرین شهر خلقی ز دل برآیند
گر دیگری نداند من دانم از که باشد
هر دم گذشت از حد، معلوم نیست تا خود
سامانم از که خیزد، درمانم از که باشد
درمان دردمندان در هجر چون تو باشی
گر من به درد هجران، درمانم از که باشد
هرگز بر محبّان یکدم نمی نشینی
گر آتش محبّت بنشانم از که باشد
چون کرد طرّه تو صبر جلال غارت
من بعد اگر صبوری نتوانم از که باشد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.