راز سخن

شمارهٔ ۲۷

ای از می عشق تو دلم مست

ای از می عشق تو دلم مست
در پای غمت فتاده ام پست
بر سنگ غم تو جام صبرم
از دست در اوفتاد و بشکست
من واله و چشم تو برابر
هشیار به باده کی شود مست
با عشق، خرد ستیزه می کرد
در پای فکندش از سر دست
جانا چه بد است عادت او
دل می گسلد ز دوست پیوست
آن را که ارادتی ست داند
بسم اللّه اگر ارادتت هست
از دل مطلب وفا جلالا
کان قطره به بحر عشق پیوست
آن کاو سرِ دردِ دوست دارد
از دردسر زمانه وارست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.