شمارهٔ ۲۹۳
هرگز ای شوخ سوی خسته دلی دیدی نی
هرگز ای شوخ سوی خسته دلی دیدی نی
حال عشاق جگرسوخته پرسیدی نی
مرد صد تشنه به خاک رهت ای آب حیات
قطره ای بر لب یک تشنه چکانیدی نی
لطف رفتار تو را هست هزاران کشته
به سر تربت یک کشته خرامیدی نی
بود گشتن ز ره و رسم وفا قاعده ات
بهر یک بیدل ازین قاعده گردیدی نی
مرغ و ماهی همه از ناله ما نالیدند
هرگز این ناله شنیدی تو و نالیدی نی
صحبت غنچه لبان هست دلا باغ مراد
به مراد خود ازین باغ گلی چیدی نی
جامی از کوی مغان مست و کف انداز رسید
بگذر ای محتسب شهر شتر دیدی نی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.