راز سخن

شمارهٔ ۲۶۹

بود جمله لطف آن زنخدان ساده

بود جمله لطف آن زنخدان ساده
ولی باشد آن غبغب از وی زیاده
نه غبغب بلورینه جامیست گویی
نهاده در او سیبی ازسیم ساده
همانا کزان عارض آب لطافت
تراویده زیر زنخدان ستاده
چو گردابی آمد ز طوفان فتنه
دراو صد دل آشنایان فتاده
زلالیست گرد آمده زابر رحمت
دوصد تشنه جان از تمناش داده
چو طوقیست از سیم کش هرکه دیده
به طوق غلامیش گردن نهاده
چه سان سر کشد جامی از طوق شوقش
که مسکین چو قمری بدان طوق زاده

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.