راز سخن

شمارهٔ ۱۶۳

سرت ز عارضه دهر دردمند مباد

سرت ز عارضه دهر دردمند مباد
زمانه بر دل شاد تو غم پسند مباد
تو جان اهل نیازی به چاربالش ناز
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
ز نازکیست وجودت سرشته سر تا پای
وجود نازکت آزرده گزند مباد
برآتشین لبت آن خال کز تب افتاده ست
به چشم زخم حسودان بجز سپند مباد
علاج گریه تلخم چو جام عیش کشی
بجز تبسمت از لعل نوشخند مباد
جز آن ز سروقدان کو قبول خاطر توست
به پایبوسی رخش تو سربلند مباد
سواره چون بدر آیی ز فرق تاجوران
بغیر تاج و ز تو جز سم سمند مباد
کمند دولت سرمد تو راست هیچ سری
برون ز ربقه تسخیر این کمند مباد
نیی ست نایژه فیض خامه جامی
برآن نی از نفس عیبجوی بند مباد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.