راز سخن

شمارهٔ ۴۸۱

سوی بیمار خود ای جان جهان دیر آیی

سوی بیمار خود ای جان جهان دیر آیی
خواهی از غم بکشی زودش ازان دیر آیی
عمر بس زود رود جان چو رود دیرآید
چند چون عمر روی زود و چو جان دیر آیی
هست در زاویه سینه خیال تو مقیم
گرچه در دیده خونابه فشان دیر آیی
مرکز دایره حسنی و خوبان جهان
چشم بر راه تو لیکن به میان دیرآیی
آمدی زود ولی کام دلم دیر دهی
زودرس میوه ای اما به دهان دیرآیی
زود رفتی که نهان آیم ازان می ترسم
کآشکارا بروی زود و نهان دیرآیی
جامی از چنگ رسد زمزمه عشق چرا
گر نیی سنگ به فریاد و فغان دیرآیی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.