راز سخن

شمارهٔ ۴۶۴

بهر خدنگ آه از بیداد دلستانی

بهر خدنگ آه از بیداد دلستانی
باشد به پهلوی دل هر استخوان کمانی
از ناله دمادم فرسوده شد زبانم
می بایدم ز آهن همچون جرس زبانی
عمری به پیش تیرش بودی تنم نشانه
اینک به سینه هرجا از زخم او نشانی
از تاج سربلندان شد عالی آستانش
زین آستان نباشد عالیتر آستانی
آهی که دور ازان مه خوردم فرو به سینه
بهر خراش جانم شد آتشین سنانی
باشد بهار خرم آن رخ ز سبزه خط
یارب مباد هرگز آسیبش از خزانی
از ضعف و عجز و پیری جامی ز پا فتادی
ای وای اگر نگیرد دست تو نوجوانی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.