راز سخن

شمارهٔ ۴۱۰

ساقیا خیز که چون داس زر آمد مه نو

ساقیا خیز که چون داس زر آمد مه نو
عید ازان مزرع پرهیز و ورع کرد درو
روزه داران همه در آرزوی ماه نوند
ای خوش آن کس که به مهر کهن توست گرو
عمرها در پی وصل تو به سر پوییدیم
عمر بگذشت و به جایی نرسید این تک و دو
خاطر عاشق صادق ز غرضها پاک است
در حق او سخن اهل غرض را مشنو
آمدی بعد شبی کز پس سالی بروم
به خدا بر تو که دیر آمده ای زود مرو
پرتوی گر فتد از ماه رخت در شب تار
همه آفاق شود روشن ازان یک پرتو
مرد رسوا شود از عشق بتان می گویند
جامی و عشق بتان هرچه شود گو می شو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.