راز سخن

شمارهٔ ۴۰۵

ای ز لعل لب تو خون دل من

ای ز لعل لب تو خون دل من
هیچ دل خون مباد چون دل من
آتشم در درون فکندی و هست
اخگری زآتش درون دل من
سوخت از سوز دل تنم ای کاش
رود از تن چو جان برون دل من
خط سبزت فسون سحر دمید
رفت در خط ازان فسون دل من
همچو صیدی اسیر قید شده ست
در سر زلف تو زبون دل من
جنبش طره تو دیده ز باد
گشته بی صبر و بی سکون دل من
جامی آمد جنون عشق فنون
هست در عشق ذوفنون دل من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.