راز سخن

شمارهٔ ۳۶۲

برون خرام که تا در ره تو خاک شوم

برون خرام که تا در ره تو خاک شوم
روا مدار کزین آرزو هلاک شوم
جدا ز خاک درت گر فتم درآب حیات
چو ماهیان جگر تشنه در طپاک شوم
به دور چشم تو با دلق زهد نزدیک است
که رند دردکش و مست جامه چاک شوم
گدای آن سر کویم ولی ز جور رقیب
درآن نشیمن دولت به ترس و باک شوم
چو می خوری به سرم ریز چند کاسه درد
که از کدورت تقوا و توبه پاک شوم
خوشی به وصل حریفان ازان چه باک تو را
که از فراق تو غمگین و دردناک شوم
همای اوج بلندم نه خوش بود جامی
که پست خاک نشینان این مغاک شوم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.