شمارهٔ ۳۳۰
دیده از جلوه بتان بستیم
دیده از جلوه بتان بستیم
در ببستیم و از بلا رستیم
بود دامی ز زلفشان هر موی
به سلامت ز دامشان جستیم
چون نیامد به دست دامنشان
پا به دامن کشیده بنشستیم
نقد زاهد جواهر سبحه ست
ما ازین نقدها تهیدستیم
بوی می داد خاک میخانه
سالها شد ز بوی آن مستیم
بین کرامت که چون به شیشه می
توبه همچو سنگ بشکستیم
گفته ای مست کیستی جامی
مست عشقیم هرکجا هستیم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.