راز سخن

شمارهٔ ۲۵۶

خالیست ازان رشک پری خانه ام امروز

خالیست ازان رشک پری خانه ام امروز
زنجیر بیارید که دیوانه ام امروز
تسکین مدهیدم که تو را یار و ندیمیم
خیزید که من از همه بیگانه ام امروز
شاید که به یک سو شوم از دایره جمع
کز شمع جدامانده چو پروانه ام امروز
تا بو که برآید سخن او به زبانی
ازهر طرفی گوش به افسانه ام امروز
خانه چه کنم بی رخش ای زلزله حجر
برسرفکن این کلبه ویرانه ام امروز
باشدکه ز تاریکی هجرم برهانی
آتش فکن ای آه به کاشانه ام امروز
صد دانه گوهر ز مژه چون نفشانم
محروم ازان گوهر یکدانه ام امروز
هجران دهدم ساغر پر زهر همانا
کز خم فلک پر شده پیمانه ام امروز
بی مستی و بیهوشی ازین غم نرهم باز
جامی بنما راه به میخانه ام امروز

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.