راز سخن

شمارهٔ ۲۳۴

کیم پیکان تو از دل برآید

کیم پیکان تو از دل برآید
مگر چون غنچه ام از گل برآید
مریز ای دیده سیل خون به جیحون
مبادا موج بر ساحل برآید
دهد یاد من از محمل نشینیت
چو مه زین نیلگون محمل برآید
سرشکم بر درت افتاده زانست
کز آنجا حاجت سایل برآید
شبی بگذر خرامان بر خرابات
که صد غوغا ز هر محفل برآید
گر افتد عکس رویت بر مه نو
چو ماه چارده کامل برآید
مگو جامی بدار از دامنم دست
که از دست من این مشکل برآید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.