شمارهٔ ۱۶۴
یار هر دم سر بازار دگر می طلبد
یار هر دم سر بازار دگر می طلبد
چشمها چار خریدار دگر می طلبد
کس نیارد که ز کارش سری آرد بیرون
گرچه هر لحظه سرو کار دگر می طلبد
دادبر باد هوا دین و دلم را و کنون
بهر این کار هوادار دگر می طلبد
واعظم گو مده از نکهت فردوس خبر
دل من بوی ز گلزار دگر می طلبد
صد گرفتار به هر حلقه زلفش بیش است
واو به هر حلقه گرفتار دگر می طلبد
یافت دل دولت جاوید به یک دیدارش
وز خدا دولت دیدار دگر می طلبد
جامی آن مه ز تو خوش نیست به وصف دگران
بهر خود دفتر اشعار دگر می طلبد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.