شمارهٔ ۱۶۲
ز شوقت زنم دم زبانم بسوزد
ز شوقت زنم دم زبانم بسوزد
صبوری کنم پیشه جانم بسوزد
نیارم ز دل آتشین آه بیرون
که ترسم همه خان و مانم بسوزد
چو بالای عشقت گشایم دکانی
جهد برق غیرت دکانم بسوزد
چنان گرم گشت از تب دوریم تن
که نزدیک شد کاستخوانم بسوزد
گر از خون دل بسترم تر نگردد
ز تاب تن ناتوانم بسوزد
چه سان جز غمت طعمه سازم که لقمه
ز تف درون در دهانم بسوزد
چو در دفتر اشعار جامی نویسم
زند شعله کلک و بنانم بسوزد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.