راز سخن

شمارهٔ ۱۲۸

جلوه حسن تو کجاست که نیست

جلوه حسن تو کجاست که نیست
جذبه عشق تو که راست که نیست
خبر وصل تو رسد همه جای
این خبر در دیار ماست که نیست
کج نهادی کله به فتنه گری
در سر تو چه فتنه هاست که نیست
هر شبی در فراقت اشک مرا
با خیالت چه ماجراست که نیست
زان دو ساعد سراغ دل کردم
از چپ و راست نعره خاست که نیست
سرو بیگانه پروری و تو را
میل یاران و آشناست که نیست
گفته ای چیست در دلت جامی
جز غم تو خدا گواست که نیست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.