شمارهٔ ۹۷
به بزم زنده دلان ذکر دی و فردا نیست
به بزم زنده دلان ذکر دی و فردا نیست
صفای وقت جز از باده مصفا نیست
عجب به عشق تو مستغرقم نمی دانم
که غیر تو به جهان هست دیگری یا نیست
جهان چو فرع و تو اصلی و گر به چشم یقین
نظر کنم همه اصل است و فرع اصلا نیست
چو موج هرکه به دریا فرو رود داند
که موج اگر چه نه دریاست غیر دریا نیست
به کنج صومعه خوان ورد صبح و شام ای شیخ
حریم مجلس ما جای شور و غوغا نیست
هزار قافله پی در پی است در ره عشق
عجبتر آنکه پی یک رونده پیدا نیست
به زخم سنگ ملامت گرفت خو جامی
حریف صحبت نازکدلان رعنا نیست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.