راز سخن

شمارهٔ ۳۳

بیاکه تا ز تو ای مه تهیست منزل ما

بیاکه تا ز تو ای مه تهیست منزل ما
چراغ و مشعله ندهد فروغ محفل ما
چه سود روی عبادت به کعبه آوردن
چونیست قبله روی تو در مقابل ما
اجل چو محمل ما بندد از جهان باشد
نوای عشق تو بانگ داری محمل ما
بهای وصل تو دادیم نقد عمر ولی
درین معامله بی حاصل است حاصل ما
چو زیر خاک درین کشتزار جای کنیم
گیاه مهر تو روید ز دانه دل ما
ز موج عشق تو دریا شدیم و چرخ کبود
بود فتاده صدف ریزه ای به ساحل ما
به تیغ عشق چو جامی ز بود خود رستیم
هزار جان گرامی فدای قاتل ما

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.