راز سخن

شمارهٔ ۹۷۹

گر بدانی که چها می کشم از درد جدایی

گر بدانی که چها می کشم از درد جدایی
به خدا با همه بیرحمی خود رحم نمایی
درد پرورد توام، من که و اندیشه درمان
کاش صد درد دگر بر سر هر درد فزایی
دل بی حاصل ما را برت ای شوخ چه قیمت
که به یک عشوه اگر خواهی ازین صد بربایی
گرچه ما را نبود جای به خاک سر کویت
شکر باری که تو جا کرده درون دل مایی
دل نه زانسان به کمند تو گرفتار شد ای جان
که توان داشت به تدبیر خرد چشم رهایی
بامدادان همه کس در پی مقصودی و جامی
اشکریزان به سر کوی تو تا کی بدر آیی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.