راز سخن

شمارهٔ ۹۷۸

شنیده ام که ز من یاد کرده ای جایی

شنیده ام که ز من یاد کرده ای جایی
نداشتم من بیدل جز این تمنایی
کجا کند چو تویی یاد چون منی هیهات
همی پزم پی تسکین خویش سودایی
هزار بوسه زنم ز آرزوی پابوست
چو در ره تو نشان یابم از کف پایی
دلم ز هر دو جهان در غمت ازان یکتاست
که در زمانه نداری به حسن همتایی
هزار سرو و گل از باغ خاطرم رسته ست
ز فکر قامت و رخسار سرو بالایی
نه رنج خار و نه تشویش باغبان شب و روز
به دیده دل و جان می کنم تماشایی
مده به عشوه صورت عنان دل جامی
که هست در پس این پرده صورت آرایی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.